تبليغاتX
خدا با من است
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

باران دلتنگی

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر بام خانه
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز....ماتم

من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ام
نمی دانم نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست


نمی فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمیدانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست!
نمی فهمم

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران از برای لقمه ای نان


مادرم افتاد
مادرم در پشت کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی عدل کم دارد

 برای شنیدن و دانلود دکلمه ابیات فوق با صدای چشمان منتظر

اینجا (Download) کلیک کنید.

    

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:53  توسط چشمان منتظر  | 

 اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست

و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده

(شکسپير)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:14  توسط چشمان منتظر  | 

این شعر به مناسبت انتظار ظهور امام زمان مهدی(ع) سروده شده است و خیلی زیبا حاج ابراهیم رهبر اجرا کرده است حتماْ دانلود کنید

ای قلم سوزلرین ده  اثر یوخ                     آشنادن منه بیر خبر یوخ 

گلده بو جمعده گشده الله                   فاطمه یوسفیندن خبر یوخ

یاندو پروانه لر شمع سونده                        ایرولوقدان ایرگ قانا دنده

کیم دیر ایرولوخ دردا سالماز                      عاشیقین صبرینه الدن الماز

ای گزیم یولرا باخ داروخماز                    گین همیشه بولوت الدا قالماز

یا امام زمان........                                                                

دنلود                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 11:21  توسط چشمان منتظر  | 

  
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم:

درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!'

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،
 
کنار بیدمجنون خزان زده و کنارمرداب آرزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن

و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی 
 

                                                              
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:18  توسط چشمان منتظر  | 

یک روز می بوسمت !
فوقش خدا مرا می برد جهنم !بیر گون سنه اپرم
فوقش می شوم ابلیس !
آنوقت تو هم به  خاطره  این که یک « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شوی !
جهنم که آمدی ، من آن جا پیدایت می کنم و از لج خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا ! چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !

یک روز می بوسمت !

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که مخفی شان می کنی ، یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ، وقتی که توی سیاهی چشمهای من عریان می شوند . عریانی اش پوشاندنی نیست ، پنهان نمی شود ... .


یک روز می بوسمت !

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ، یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم : می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .


یک روز می بوسمت !

یک روز که باران می بارد ، یک روز که چترمان دو نفره شده ، یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی ، آهسته ، می بوسمت ... .

یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ، که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتنی شده که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ، هزار هزار حرف باشد .

به قول شاعر : عشق کلاس اول ، تنها سه حرف است ، اما کلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .

یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !

یک روز می آید که از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت !
 

لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !
 

تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم که پیش تو همیشه سرخم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:53  توسط چشمان منتظر  | 

اولین شاخه گلی که تقدیمش کردیم

  باورتون میشه خدا وبلاگمو خونده آخه: تصمیم نداشتم این وبلاگمو آپ کنم اما از آنجایی که خدای مهربون من که همیشه با من است گویا می ره تو اینترنت و وبلاگمو می خونه بعدش تصمیم میگیره منو از تنهایی بیاره بیرون. یه روز از روز های خوب خدا که داشتم تو تنهاییم قدم می زدم  نوری از خدا را در جلو دیدگانم دیدم همان لحظه این جمله زیبایی شریعتی یادم اومد که :

خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس کمک کن آنچه تو زود ميخواهي،من دير نخواهم و آنچه تو دير ميخواهي من زود نخواهم.

   نگاه معصوم و بی گناه شگفت زده اش لحظه ای با نگاه چشمان منتظرم آمیخت تا اولین جوانه دل دادگی در وجودم رویش کند و بتوانم وجود یک معشوقه حقیقی را با دو دیده ام ببینم و اولین لبخند دلم را نظاره گر باشم غافل که در پس این لبخند چه دنیایی از اشک و اندوه نهفته است.

  نهال لبخند و شادی شروع به رویش نمود تا معنای امید را در وجودم حس کنم . حال بگذریم که این چند روز بر ما چه گذشت و تا آنکه حس کردم نهال امید و آرزویم رو به پژمردگی است. دست بسوی آسمان بردم تا خداوند صدای قلبم را بشنود تا او تنها یاور همیشگی من شاهد خشک شدن این نهال نورسته  نگردد. به آفریده خداوند گفتم مگذار این نهال امید در وجودمان بخشکد این قدر شناسی هدیه خداوند نیست. مگر نگفتم اگر کسی بی هوا وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ........

ای زیباترین آرزوی من :

تو حالا باور کرده ای من تنها مسافر سرزمین تنها یی توام

حالا خوب میدانی انتظار برای آمدن مسافری دیگر تلاشی

بی سرانجام برای توست

من از دور ترین نقطه آسمان آمده ام و تو هنوز باور نداری

که من همه سرزمین های دیگر را دیده ام

زمین تقریبا گرد است

و انسانها با وجود تفاوت رنگ همه از یک جنسند

دروغ و خیانت

اما تو

تنها حقیقت و راستی روی زمین هستی

و من

تنها عابر حقیقت وجود تو...

چرا که دیروز در پریشانی خاطر ، کتاب حافظ را گوشودیم و چه زیبا این غزل آمد که مرا به شگفتی عجیبی واداشت تا بر انتخاب خدایم اعتماد والاتری ورزم.

یوسف گمگشته باز آید به کنعنان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای ....

حال با جرات و جسارت خواهم گفت:" خدا با من است"

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:10  توسط چشمان منتظر  | 

سلام  حتی اگر...

 

   حتی اگر تلفنهايت را هم قطع نمی کردی  و بهم تلفن نیز می کردی تصميم داشتم که فراموشت کنم. ولی ... تو با من چه کرده   ای که از يادم نمی روی؟
  گرمی آغوشت را نچشيده ام، بوسه لبهايت مرا به گرمی آفتاب سوزان کويری نرسانده است و حتی انگشتانم با دستانت به هم آغوشی نرسيده اند. پس اين چه حسی است که نمی گذارد از يادم بروی؟
 بی اعتنايی کرده ای و ... اما باز هم چيزی درونم گرمم می کند که برف سرد بی مهری ات را آب کند و من هر روز بيشتر بی تاب ات شوم.
   از دنیا بريده ام، از تيغ جفای آدميان گريخته ام. نوشته هايم گواه اند. نوشته هايم شاهدند و شهادتشان در هيچ محکمه ای پذيرفته نيست. چنانی که عهد نانوشته ام با چشمانش در هيچ دادگاه آدميان به کار نمی آيد. بوسه در مذهب تو ممنوع است و من، ... من، ناتوان از اين عطش که در عمق جانم ريشه دارد. تنها نوشتن آسوده ام می کند. نوشتن بهانه ی مغازله است . کلمه به کلمه ی نوشته هايم عطر تمنای وصال دارند.

 

  روزه می گيرم. روزه ی نگاه، روزه ی سکوت، روزه ی گفت، روزه ی شنود. و او در تمام اين روزها ايستاده است و بر اين پرهيز من از زندگی خنده می زند.
 در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد
  و چنين است حکايت نمازهای من ... که پسين را به پنج رکعت می گزارم و ديگر را به هفت. بی توحيد به رکوع می روم و بی تکبير قامت می بندم.
گويند نماز مست مقبول نباشد اما نمی دانم مست عشق نيز در اين قاعده می گنجد؟
چشمانم را يارای ديدن نيست، پاهايم را تاب ايستادن و دستهايم را توان نوشتن. خستگی عجيب در شانه هايم رخنه كرده و صداهايی مبهم مدام به گوشم می رسد.

   شما را به خدا ... يک نفر چيزی بگويد و دمی آرامم کند. آتش همه ی زندگی ام را در بر گرفته است ... دلم برايش تنگ است. دلم برای صدايش تنگ است ... پروردگارم!!
چه در من شعله می کشد؟ به خدای که اگر درمانم نکند در ميان شهر فرياد می کشم و از رهگذران مدد می جويم ... دعايم کنيد که تاب بياورم ... من بی صدايش نفس کشيدن از ياد می برم ... و اکنون چنين است ...
  خدايا ... به درگاه تو پناه می آورم ... می دانی که آتشم زمين و آسمان را می گدازد ... مگذار چنين مهر بر دهان بسوزم ... به پروانه حسرت برم که در شعله ی شمع می سوزد و در او فنا می شود اما من در اين گوشه ی دور افتاده از دنيای آدميان در خود می سوزم.اشک امانم نمی دهد و او سراغی از من نمی جويد ... می داند اين آتش با من چه می کند . خدايا ... شکايتی بر اين سوختن ندارم تنها صبری ايوب گونه ده که تاب بياورم ..
    اين نفس از من بستان و آن يک نگاه را دوباره بخشم ... پروردگارم ... شکيبائی اين حسرت ابدی ام ده ... پروردگارم ... آتشی در دلم شعله می کشد ... به تو سوگند که تا عمق جانم می سوزد ... به تو قسم که می خواهم از اين سوز فرياد کشم ... به تو قسم که تاب اين آتش که می گدازدم ندارم ...
     خدايا ... پس درمان اين بی تابی من بر چشمانش چيست؟؟
مگر حافظ نگفته بود:
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليک
چــــو درد در تـــــو نبينــــد کـــه را دوا بکنـد؟
   پس چرا درد مرا می بينی و درمانم نمی کنی؟؟ با من چه می کنی يا حق؟ ... صبرم می آزمائی؟ می دانی که بی شکيبم ... پس حکمت اين دل تفتيده چيست که سينه ام را آتشفشان ناله کرده است؟
     توی دنيا از چند تا چيز نمی ترسم، يكی خداست كه مهربونترينه، يكی خودم چون جلوی آينه كه وايميستم چشمام رو می بندم در نتيجه خودم رو نمی بينم كه بخوام از خودم بترسم، يكي ديگه هم زمين هست، چون انقدر خوردمش كه ديگه ترسم ازش ريخته ... آخريش هم تويی ... چون وقتی ميرم پيش خدا می بينم تو قبل از من اونجايی و خدا دوستت داره و به خاطر تو هوای من رو هم داره، جلوی آينه كه ميرم و چشمام رو هم می بندم چشمام يك جای ديگه باز ميشه كه باز می بينم تو اونجا هستی و داری من رو نگاه می كنی. زمين هم كه می خورم تو بالای سرم روی زمين وايسادی و دستم رو می گيری و بلند می كنی.
       حالا كه ازت نمی ترسم ... تازه ديو و پری و فرشته و شيطون و هيچ چيز ديگه هم نيستی پس بيا خودت باش و هميشه پيشم بمون، چون فكر نمی كنم بدون تو بزرگ بشم و عقلم برسه كه از چی بايد بترسم و از چی نبايد بترسم. دستم رو بگير با خودت توی شهر ببر آدمها رو بهم نشون بده. بگو كدوماشون گرگ هستند و ..... دلم واسه رستم تنگ شده ... برای تهمينه .... زال و رودابه ..........

    خدايا، از خواستن هراسم بود، خواهش را چاشني هر جمله ام كردي. از تمنا گريزان بودم به زير بار منت ام بردي. از عشق بريده بودم نفسم را به نام معشوق پيوندم زدي.پروردگارم، لا اقل مگذار به پاي بت عشق در افتم كه دلم را با خاك سازگاري نيست و روحم هواي افلاك در سر دارد.
   خدايم، چنان بر ديدنش مشتاقم كه صداي پاي حسي ناآشنا را مي شنوم. هرچه دور مي شوم نزديك تر مي آيد. مي داني كه ديگر تاب اين احساس را ندارم.

    آرزويم روزی تمام با تو بودن است ... با تو نفس زدن، چشم در چشم. بی حضور ديگران ... بی هراس از چشمهای جستجوگر مردمان شهر ... روزی كه هراسم نه از خدای باشد و نه از خدای بنده ... بوسه در فتوی مفتی شهر مباح باشد و آغوشش حلال.

     خدايا ... شکايت به تو می آورم ... اينبار شکايت می آورم ... داد من از چشمانش بستان که خواب از چشمانم ربوده است ... تو می بينی که چشمم چشمه ی خون است.
نه آغوش کشیدنش را می خواهم و نه حتی بوسیدنش و نه حتی عطر گريبانش را ...

    چه بر من رفته است که چنين می نويسم؟ ... 

    خدايا ... يا حق و يا لطيف ... دلم به عشق زنده دار که اگر هنوز می تپد از معجزت عشق است که خشک نهالی بودم تن زخمی شلاق زمستانی جفای مردمان.
خدايا ... يا غفار و يا ستار ... در دلم هرچه پليدی است بميران و آنچه کژی است بپوشان.
پروردگارم ... آرامشم بخش.
   صبح ها مثل کسی که چيزی گم کرده دور خودم می چرخم ... هزار بار توی اين خلوت ميرم و ميام تا زنگ بزنه ... می خوابم می شينم ... به گوشی تلفن التماس می کنم ... هزار بار تا سه ميشمرم ... تا اين ميون صدای زنگ تلفن بلند بشه ...
تنها هستم ... تنهائی آزارم ميده ... تنهائی داره از پا درم مياره ... خيال می کنم با درس خوندن ميشه اين خلاء رو پر کرد ... اما نميشه ...
     کاش يکی پيدا می شد و «بوی جوی موليان» رو می خوند ... شايد «ياد يار مهربان» به خاطرش ميومد ... از بچگی انقدر بنان و مرضيه و پروين و بديع زاده و دلکش و سيما بينا و ... به خوردم دادند که ترانه هاشون با زندگيم عجين شده ... امشب انقدر می نويسم تا صبح ديگه آروم شده باشم ... می نويسم تا ديگه شکايتی نمونه ...

كوله بار تنهاييم را آرام بر دوش ميكشم


در ميان كوچه هاي اين شهر غريب


تمام مردمان را به اميد يافتن او صدا ميزنم


نوايي نميشنوم ...

تنها نشانش را كه همان كوله بار تنهاییم است


به نا آشنايان نشان ميدهم


اما او نيست گويي رفته است


گويي نبوده است گويي نمانده است


كوله بارم را برمي دارم و آرام آرام


آواز تنهاپيم را مي سريام


براي تو كه شايد بيابمت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:22  توسط چشمان منتظر  | 

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ



یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


فریدون مشیری

 

برای شنیدن و دانلود  دکلمه شعر فوق با صدای چشمان منتظر 

اینجا  را کلیک کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:19  توسط چشمان منتظر  | 

         های آقالار منم یارم گیلمگه گلدان اورگنمش                                                                 عاشق اولان آه و ناله شیدا بلبلدان اورگنمش

سن نیه داها بلکه گینه دیشمینگ

 آلایدوم یارونگ یانونه اپیدم لب و بالونو 

  یاروم حسن وجمالونه پری دن هوردن اورگنمش

     چطور ممکن است ؟

ازخودم می پرسم !

کسی را که هیچ از او ندیده ای

کسی را که هنوز او را حس نکرده ای

این چنین عاشقانه دوست بداری ؟

همه ی اعضای بدنم از دلم نا خشنودند

چشمانم –مستند ترین عضو درک حقایق – چنین می گویند :

نمی توانیم کسی را که هنوز ندیده ایم دوست داشته باشیم

آنها هم تنهایم گذاشتند

فکر می کردم با محبت تر از این حرف ها هستند

دستانم هم مرا رها کردند ؛ دیگر در اختیار من نیستند

می گویند ما هنوز گرمایی حس نکرده ایم

جوابی ندارم برایشان

آری ، آنها هم تنهایم گذاشتند

در سراسر بدنم جنگی است

اما سرباز فداکاری هم هست ،

نامش: دل

او می آید و فداکارانه با همه می جنگد

بدون شمشیر ، دیگر از خشم خسته است

از پریشانی ها و تنهایی ها سخن می گوید

چقدر ساده است او

به چه چیزهایی امیدوار است

اکنون دیگر دلخوش به باد است

می گوید او رهگذری است غریب

مهم احساسات است

که او منتقل می کند

حتی گرمای وجود دیگری را

احساسات یکی مثل

یکی مثل من

دلش صاف ، مثل آسمان

پر جنب و جوش ، مثل رود

ساده مثل دلم

این گونه است که دلم رهایش نمی کند

تازه یکی مثل خود را یافته است

وقت صلح است

پرچم سفید در دست چشمانم

پریشان از حرف های پیشین خود

از پریشانی می گرید

باد پرچم سفید را به حرکت در می آورد

یاد دلم می افتم

شاید او راست می گفت ، همیشه این گونه حقیقت ها را در خود پنهان می کند

هر چند خیلی تلخ

حالا همه ی اعضای بدنم با دلم همراهند

عاشقانه معشوقی که هنوز او را ندیده اند دوستش دارند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:7  توسط چشمان منتظر  | 

 

                         

                               ایرگم سنیوچه تنگ اولموش

 

                                  

 بیا,هر شب بیا,در خلوت هر مهتاب تنهایم, در سایه هر شب ,چشم به راحت گشوده ام ,در پس هر ستاره پنهانم, در پس پرده هر ابر در کمینم ,بر سر راه کهکشان ایستاده ام, بر ساحل هر افق منتظرم ,بیا ,خورشید که رفت بیا ,شب را تنها ممان, تاریکی را بی من ممان ,من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی, با دیو شب تنها ممانی ,دیو شب بی رحم است ,گرسنه است, وحشی است, خطرناک است ,وحشتناک است, پرنده معصوم و کوچک من!آفتاب که رفت پرواز کن, از روی خاک برخیز, این خرابه غمزده را ترک کن ,بس است, می دانم که دیگر طاقتت تمام است ,می دانم که دیگر به جان آمده ای, می دانم که زمین بر دوشهای شکننده و نازکت سنگینی میکند , می دانم که این کوههای بلند سنگین بر سینه لطیف و مجروحت افتاده اند و راه نفس را بر تو سد کرده اند, می دانم که در زیر سقف کوتاه این آسمان رنجوری, بر روی این توده خاک افسرده ای, در سایه پژمرده ای, بر سر راه بادهای سرد خزانی گلبرگ های نازکت می ریزند ,زرد می شوند ,در کویر خشک و تافته این ملک خشک می شوی, در زیر گامهای لزج و گل آلود نگاههای پلشت نابینایان چهارپای راست بالای پهن ناخن ساقه ناز اندام هستنت میشکند ,در ترشح کثیف فهم های کرم مانند مهتاب پاک دامنت می آلاید ,بر گندزار زندگی گندیده آدمیان عطر یاس آرزوهای معطرت میمیرد , در سیلی دیوانه وار هر دیداری شکوفه های سپید تمنایت می ریزد ,در گذرگاه وزش گرد باد های زشت و نا هنجار هر بیهوده ای جوانه های بی تاب شکفتن امیدت کبود می شود ,میخشکد ,به خاک می افتد.
گل من پرپر نشوی که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو زبان به سرود باز کرده است
شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است
ساقه گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است
آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر برداشته است
                                                                                            " دکتر شریعتی"

او موقع که گزلردا دانوشار

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:39  توسط چشمان منتظر  | 

دوست داشتن از عشق برتر است.

سنیگ اوتویدان من یانورم

  عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت  راستين صميمي،بي انتها و مطلق.

    عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن! عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن ميدهد.

 عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال.

  عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچـه از غريزه سر زنـد بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلـوع مي کند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي آبد.

   عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست.

   عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي کند و برآشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد.

چنانکه شوپنهاور مي گويد: (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند.

عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

    عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي کشد و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز)) ، زنده و نيرومند مي ماند ، اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست ، دنيايش دنياي ديگريست.

  عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی " فهمیدن " و " اندیشیدن " نیست اما دوست داشتن، در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن واندیشیدن را از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد...

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است.

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده. براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.براي عشق خودت باش ولي خوب باش براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

 دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

      

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:40  توسط چشمان منتظر  | 

فقط سنه سیرم

 

 براي او كه نبودنش برايم محال بود

وقتي كه ديگر نبود، من به بودنش نياز مند شدم

وقتي كه ديگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد،

من او را دوست داشتم

وقتي كه او تمام كرد، من شروع كردم

وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگي كردن

مثل تنها مردن

( دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:19  توسط چشمان منتظر  | 

                   ما ز یاران چشم یاری داشتیم      خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

  , ! اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده                  

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,


اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی؛ بدون تنها  محرمت "خدا" بوده ! ,


حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها  مرحمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده !


 

آخه می دونی ؟ :

 

 

                                                                  "خدا" خیلی تنهاست !!! 

 

                            

 

 

 

خداوندا

 

خداوندا  به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.


خدايا  يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم
.


خدايا  سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را
.


خدايا  به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم
.


خداوندا  دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن
.


خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن
.


بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم
.


خداوندا  راه گم کرده ام ، هدايتم کن
.


خدايا  قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست
.


خدايا  شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما
.


خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم
.


خدايا  شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش
.


خدايا  به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان
.
خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم
.


خدايا  به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم
.


خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد
.


خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست
.


خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد
.


خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم
.


خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن
.


خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:36  توسط چشمان منتظر  |